شنیدم گوسپندی را بزرگی
در خبر شبکۀ مازندران گفتند: مدیری برای بازدید به جایی رفتهبود. وقتی خواستند پیش پایش گوسفند قربانی کنند، مدیر مانع شد و نگذاشت گوسفند مادر مرده را بکشند. ذهن منحرف و طنزپردازم فوراً به سمت حکایتی از گلستان سعدی رفت:
شنیدم گوسپندی را بزرگی
رهانید از دهان و دست گرگی
شبانگه کارد در حلقش بمالید
روان گوسپند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی
امیدوارم بادمجان دور قابچینها پایان فیلمبرداری گوسفند را در صندوق ماشین آن مدیر نگذاشتهباشند.
+ نوشته شده در پانزدهم تیر ۱۳۹۵ ساعت 10:14 توسط علیاکبر قاسمیگلافشانی
|
... علی اکبر قاسمی گل افشانی ...