چند کارتن اضافی را از خانه بردم و داخل صندوق زباله های شهرداری کنار پارک  انداختم . در همین زمان دیدم ، پیر زنی آمد و دست دراز کرد . کارتنی را برداشت و صاف کرد و روی آن دراز کشید تا در زیر این آسمان شهر بستری برای او باشد . معتادی را هم دیدم  که به سمت زباله ها می آمد ، او هم چند تا از کارتن ها را برداشت تا با فروش آن ساعتی را در خماری شیشه و کراک سپری کند . من ماندم و این اندیشه که گناه کردم یا ثواب ؟